سیزده بدر 93
بالاخره یه فرصتی پیدا شد که عکسای سیزده بدر را بزارم . امسال بر خلاف سالای دیگه که همه فامیل با هم می رفتیم بیرون ، همه تنهایی رفتن . میدونید چرا ؟ آخه مامانم نبود . ما هم تنها خونه موندیم .اذان که دادند به همسری گفتم بریم مزار باقریه . نماز را خواندیم . بعدش هم می خواستیم تازه نان بگیریم که همسری گفت بریم یه دوری بزنیم . همسری دوباره همون جاهایی را گفت که تا حالا بارها رفته بودیم . من پیشنهاد دادم بریم روستای ماخونیک . اما همسری گفت نمی دونم کجاست . برا همین به مصطفی زنگ زدم . داداشم گفت تازه رفته دنبال خانومش بیمارستان و صبح شیفت بوده . بعدش به ما گفت بیایید با هم برویم یه جا نهار را بزنیم بعد بریم ماخونیک . ما هم که برنامه خاصی نداش...









